|
man o tanha |
|
|
نامه ی چارلي چاپلين به دخترش : تا وقتي قلب عريان کسي را نديدي بدن عريان خودت را نشان نده هيچ وقت چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگاه دار اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد و به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 18:56 توسط هاله |
زندگی چیدن سیبی ست که باید چید و رفت زندگی تکرار پاییزیست که باید دید و رفت زندگی رودیست جاری هر که امد کوزه ای شادمان پر کرد و ابی نوشید و رفت قاصدک این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردی های خود را زندگی نامید و رفت
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 21:23 توسط هاله |
همه می پرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:43 توسط هاله |
گل زيبا به پروانه ي آسماني چنين مي گفت: فرار نکن ،ببين چقدر سرنوشت ما با يکديگر فرق دارد ،من درجاي خود مي مانم و تو مي روي ،نگاه کن ما چقدر به يکديگرعلاقه داريم؟ ما دور از انها زندگي مي کنيم آنقدر بهم شباهت داريم که مردم مي گويند هر دوي ما گل هستيم ولي افسوس تو آزادي و من اسير زمين هستم ، چه سرنوشت وحشتناکي!!!!!!! چقدر دوست داشتم مي توانستم پرواز ترا در آسمانها با نفس خود عطر آگين کنم ولي تو دور از من از ميان گلهاي ديگر فرار مي کني و من بايد در جاي خود بايستم و چرخيدن سايه ام را زير پاهايم تماشا کنم. تو مي گريزي و باز بر مي گردي و عاقبت بجاي ديگري مي روي تا بهتر بدرخشي و براي همين است که هر روز صبح تو مرا گريان مي بيني اه براي اينکه عشق ما پايدار بماند ،

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 18:21 توسط هاله |
عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد عشق يعني روشني ، يعني سپيدعشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشک ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري خاطره از شراب عشق يعني تشنگي ، يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن عشق يعني سوختن ، پر پر زدن عشق يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ عشق يعني با "خدايا" ساختن عشق يعني چون هميشه "باختن"
عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني جام لبريز
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:8 توسط هاله |
ميدانيد چرا ناپلئون هميشه از كمر بند قرمز استفاده ميكرده و اين كه حكمت كمربند ناپلئون چيست ، اين سوال براي خيليها پيش آمده و جواب آن فقط يك جمله است : از كمربند قرمز استفاده ميكرده تا از افتادن شلوارش جلوگيري كند چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو ميگذارند؟ چون كار از محكمكاري عيب نميكنه آخرين دنداني كه در دهان ديده ميشود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي چطور ميشود چهارنفر زير يك چتر بهايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند اگر سر پرگار گيج برود چه ميكشد؟ بيضي چرا لكلك موقع خواب يك پايش را بالا ميگيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، ميافتد چرا دود از دودكش بالا ميرود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیه ؟هر دو تاشونو دير كشيدن بيرون داره ولی مرد هيچ چيز مثبتی نداره اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق چه طوري زير دريايی بعضيها رو غرق ميکنن؟ يه غواص ميره در میزنه ناف يعني چه؟ ناف نمره صفري است كه طبيعت به شكم بيهنر داده است خط وسط قرص براي چيه؟ براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچگوشتي بره اگه يه نقطه آبي روي ديوار ديديد كه حركت ميكند چيست؟ مورچهاي است كه شلوارلي پوشيده بعضيها را چگونه براي هميشه ميشود سر كار گذاشت؟ در دو روي يك كاغذ مينويسم: «لطفاً بچرخانيد چرا بعضيها هميشه 18تايي به سينما ميروند؟ براي اينكه براي زير 18 ممنوع بود چرا بعضيها با دو دستشان دست ميدهند؟ چون فرق دست راست و چپشونو بلد نيستند چرا فيل از «سوراخ سوزن» رد نميشه؟ براي اينكه ته دمش «گره» داره
فرق باطری با مرد چيست؟ باطری اقلا يک قطب مثبت
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:51 توسط هاله |
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست٬ شنوم. خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است. » کرد. »
نگفتم:« عزیزم٬این کار را نکن. »
نگفتم:« برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده. »
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه٬ رویم را برگرداندم.
حالا اون رفته٬ و من تمام چیزهایی را که نگفتم می
نگفتم:« عزیزم٬متأس فم٬چون من هم مقصر بودم. »
نگفتم:« اختلاف را کنار بگذاریم٬چو ن تمام آنچه می
گفتم:« اگر راهت را انتخاب کرده ای٬من آن را سد نخواهم
حالا اون رفته و من تمام چیزهایی که نگفتم می شنوم.
نگفتم ... .
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 16:36 توسط هاله |
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی همه شب نهادهام سر، چوسگان، بر آستانت مژهها و چشم یارم به نظرچنان نماید در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟ سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟ به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟ به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم در دیر میزدم من، که یکی زدر در آمد
چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی
که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
که شنیدهام ز گلها همه بوی بیوفایی
که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی
که : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 20:41 توسط هاله |
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:9 توسط هاله |
عذاب رفتن تو هیچ وقت نشد باورم... به آخرش رسیدم نفسمو می شمرم... یادت میاد قدیما دیوونه بازیامون؟؟؟ کجایی تا ببینی گوشه نشستنامو؟؟؟ اون دلی که واسه تو می زد به آب و آتیش... بازی شده تو دستات رفتی و شکستیش... بیا ببین چه ساده توی خودم شکستم... رفتی و جا گذاشتی یه عکس کهنه رو دستم... این دل ساده رو باش... میگه میای تو بازم... طفلی مثل قدیما دوستت داره هنوزم... بر نمی گردی پیشم اومدنت دروغه... برام خبر آوردن خیلی سرت شلوغه... دل کسی رو نشکن... نذار سیاه شه دنیات... حرفی دیگه ندارم... گلم٬ خدا به همرات..
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 14:1 توسط هاله